برگ چناری هستم اکنون رنگم،رنگ آتش،اما وجودم سرد...از بالا به پایین افتاده ام...همینها که الان زیر پا مرا خوار میکنند،روزی برای دیدن من،کلاه از سرشان میفتاد...پاییزم زود رسید،زودتر از زود،وتا به خودم بیایم،زردم کرد،سردم کرد...خیانت از هم برگهایم دیدم و افتادم،افتادنی که دیگر آن را ایستادنی نمیتواند باشد،افتادم...افتادم...
برچسب:
نویسنده: هیراد قربانی
تاريخ: دوشنبه
28 آذر
1401 ساعت: 20:34