خرید بک لینک
آمدی...غروب بود،غروب گرم یک عصر مرداد،به من لبخندی زدی که آه...تمام دلخوریهایم را در یک آن،شست و برد...با همان لحن اغواگرانه ی همیشگی،باشیطنتی شیرین وآشنا گفتی هنوز ناراحتی از دست من؟؟؟ یکباره یادم افتاد که من الان باید از دست تو ناراحت باشم،داشتم خودم را آماده یک قهر تمام عیار میکردم که دستم را گرفتی وگفتی لطفا ...چشمم در چشم سیاه وحشی تو افتاد،چقدر این چشمهای سیاه را دوست دارم...چشمهایی که هرگز به من دروغ نمیگویند،گفتی بخدا نمیخواستم ...گفتم میدونم....

برچسب: نویسنده: هیراد قربانی تاريخ: دوشنبه 28 آذر 1401 ساعت: 20:34

صفحه بندی